آویسا گلمآویسا گلم، تا این لحظه: 15 سال و 10 ماه و 12 روز سن داره
علی جونمعلی جونم، تا این لحظه: 12 سال و 2 ماه و 24 روز سن داره

گلکانم، آویسا و علی

23بهمن92(شیرین زبونی های دخترم)

                                                    سلام به دخترکم. که امروز با لب خندون بیدار شد و با لب خندون رفت کلاسش و مامانش هم شارژ اومد اداره. اداره مامانی هر سال موقع کنکور تعطیله اما امسال این طوری نشد و گفتند: می تونید مرخصی بگیرید. و ما هم چون مرخصی لازمیم و دیدیم حالمان بد نیست تشریف آوردیم اداره. البته اینجا خبری نیست و پرنده ای پر نمیزنه و بنده بعد از کامنت گذاری به کار...
23 بهمن 1392

یکشنبه20بهمن 92(زمستانی که میگذرد...)

                                     داخل ماشین در حالی که برف پاک کن جلوی ماشین رو زده بودم با دستمال بخار شیشه رو از داخل تمیز میکردم ، صدای اعتراض آویسا بلند شد که چی:"مامانی! مامان نسرین! مال منم رو بزن"منم که نفهمیدم چی داره میگه رو بهش کردم و گفتم: چی مادر؟ بعد با صدای بلندتر در حالی که داشت شیشه عقب رو نشون میداد دوباره گفت:میگم شیشه منم رو هم بزن تمیز شه.منو بگی اندکی بعد از حرکت کردن از اداره."دخترم لطفاً بشین رو صندلی من عقب ماشین رو...
20 بهمن 1392

چهارشنبه16بهمن(اندر احوالات ما و روزای برفی)

                                    سلام قشنگم.دوستت دارم.امروز صبح وقتی رسیدم دم مهد هیچ کسی اون اطراف نبود.اونقدر که فکر کردم دانشگاه تعطیله بعد از اینکه برخی کارکنان رو دیدم که لنگ لنگان به سوی ادارات رهسپارند امیدوار شدم بعد گفتم :شاید مهد تعطیله بعد از اس ام اس بازی و زنگ زدن دیدم خاله رویا که از ته خیابون برفی اداره  لنگ لنگان داره میاد. القصه رفتیم تو مهد و البته جز چند تا از بچه ها کسی نیومد.منم با ناراحتی اینکه تنهایی و همبازیهات نبودند گذاشتمت ا...
16 بهمن 1392

سه شنبه8بهمن92(شروع تغییر کلاس)

                                             "مامانی! امروز خاله مرضیه من رو برد کلاس خاله منظر" این جمله رو آویسا تو ماشین موقع برگشت در حالی که طبق معمول کلیه لباس های گرم رو از تنش خارج کرده بود و در حال تناول یه عدد شکلات بود و تقریباً به همه جا مالیده بود به من گفت. "چقدر خوب دخترم. دیگه بزرگ شدی.خاله منظر هم خیلی مهربونه." و اون در حالی که اخم کرده بود و برای لحظه ای از شکلات خوردن دست کشید و گفت:من فقط خاله ...
8 بهمن 1392

شنبه28دی92(آخر هفته پیش)

                                       سلام گل مادر.قربونت برم.صبح خواب بودی که گذاشتمت تو تخت مهدت.بوسیدمت و اومدم اداره. اینروزا حالم اصلاً مساعد نیست و تمام جریانات زندگی کمی پیچیده شده.بگذریم. دختر عسل یه عادتی اینروزا پیدا کرده و اونم اینکه هر وقت میخواد با من و بابایی حرف بزنه باید با دستاش گوش هام رو بگیره. هر چند من بعضی وقت کلافه میشم و قیافه م میشه ایطوری   یه اصطلاح جدید هم اینروزا دخمل طلا به کار می بره.مثلاً از...
28 دی 1392

دوشنبه16دی1392(چیدن ماه)

دیروز موقع برگشت از اداره آویسا گلی از شیشه ماشین داشت بیرون رو نگاه می کرد..."مامانی! مامانی!اونجا رو ببین ماه منه! میخوام بچینمش. مامان! میخوام برم ماهم رو بچینم. ولی من که قدم نمیرسه؟ مامان میشه تو برام بچینی؟؟!!" "من که نمیتونم قدم نمیرسه مامان جون" "تو می تونی یه چهار پایه بزار .بعد اون رو برام بچین. باشه مامان.تو میتونی " و من امروز تولد بابا جون قاسمه. باباجون و مامان جون الان مسافرت هستند ما هم از این راه دور بهش تبریک میگیم و بهترین ها رو براش آرزو میکنیم.                     &nbs...
16 دی 1392

یکشنبه15دی92

                               سلام گل دخترم.دوستت دارم و دلم خیلی برات تنگ شده.امروز بعد چند هفته مثل زمونای قبل رفتی مهد و من هم آسوده اومدم اداره. به دوستان گلم هم سلام میکنم .دلم برای همه تون تنگ شده. هفته ای که گذشت هفته پر ماجرایی بود و چون از لحاظ روحی خیلی اذیت شدم نمیخوام چیزی درباره ش بگم.بگذریم. آویسا خانوم همیشه موقع خواب دوست داره بغلش کنم و راه برم.الانا که دختر عسل بزرگ شده و بنده هم کمی پیر و تقریباً دارای درد کمر.سعی می کنم که راض...
15 دی 1392